Cochineal

دکتر

- از در دوم که رد شدي بايد بری سمت چپ. دو‌سه قدم جلوتر يه راهرو بلنده که رنگ موکتش قرمزه. در دوم سمت راست راهرو اتاق منشي مدير عامله. فقط حواست باشه دورو بر ساعت ۱۲ تا ۲ نری چون ساعته نماز و نهاره و مطمئناً مدير‌عامل رو نمي‌تونی پيدا کنی. منشيه آدم خوش برخورد و خوش سروزبونيه. خيلی‌هم خوش‌تیپ و خوش‌پوشه. اگه بتونه کارت رو زود راه ميندازه. حواست باشه گير ندی بهش‌ها. برخلاف ظاهر خوش برخوردش خيلی آدم جديه.
+ باشه بابا. همچين حرف مي‌زنی هرکي ندونه فکر مي‌کنه من ديگه عجب پدرسوخته‌ای هستم!
- نيستي؟
+ برو بابا...
- خب با من کاری نداري؟
+ نه دستت درد نکنه بابت راهنمايی. حالا فردا برم ببينم چي مي‌شه.
- راستي ماشين آوردی؟
+ آره اگه چند ديقه صبر کنی مي‌رسونمت.
- باشه. منتظر می‌مونم تا وسايلت رو جمع کنی.
......
+ بايد دسته رو يه کم بدی بالا تا در کامل بسته بشه..... آها.. حالا شد. ولش کن ديگه محکمه خيالت راحت باشه. باز نمي‌شه.
- چرا نمی‌دی اينو درستش کنن؟ می‌دونی چند وقته اينجوريه؟
+ چند روزه می خوام برم پيش اين احمد آقا قفل‌ساز سرچهارراهمون باورت ميشه وقت نمی‌کنم؟
- آره بابا. منم مدتيه به بچه‌ها قول دادم از سر کار که ميام ببرمشون کتابخونه مرکزی اما هر روز يا دير می‌رسم يا وقتی می‌رسم مثل جنازه‌ها ولو می‌شم وسط حال. طفلی شروين هرشب با اينکه ديرتر از من می‌رسه خونه وقتی مي‌بينه من خوابم وسط حال ميره يه پتو واسم مياره و خودش ميره تو آشپزخونه شام درست کنه! راستی قضيه‌ی دادگاه به کجا کشيد؟
+ والا چی بگم. هنوز دارم می‌رم و ميام.
- تو مطمئنی در مورد کاری که می‌خوای بکنی؟ اونا نظرشون چيه؟
+ راستشو بخواي ترجيح می‌دم در موردش فکر نکنم. خود دادگاه به اندازهی کافی اعصابمو داغون می‌کنه. لااقل می‌خوام وقتي تو اون خراب‌شده نيستم بهش فکر نکنم.
- نمی‌خواستم ناراحتت کنم. شرمنده.
+ نه بابا خواهش می‌کنم. مساله‌ای نيست.
- اگه همين نزديکيا نگه داری من يه کم خريد دارم. بقيه راهو خودم می‌رم. دستت درد نکنه. خيلی لطف کردي.
+ مطمئنی نمی‌خوای وايسم برسونمت؟
- نه بابا دستت درد نکنه. تا همينجاش‌هم کلي تو زحمت افتادی.
+ نه بابا چه زحمتی. به خونواده سلام برسون.
- بزرگی می‌رسونم. تو هم سلام برسون. به امان خدا. این دستگیره رو هم بده درستش کنن.
+ خداحافظ. اتفاقاْ همین الآن دارم می‌رم پیش احمد آقا قفل‌ساز.
......
+ احمد آقا اين دستگيره‌ی قفل در جلو رو يه نگاه بنداز لطفاً.
- باشه خانم دکتر چشم....


خب ایندفعه هم مثل همیشه..

+ یواش قدم بردار.
- من سعیمو می‌کنم. خب این کف‌پوش خودش جیرجیر می‌کنه. چوبیه خب..
+ باشه بابا حالا نمی‌خواد یه ساعت توضیح بدی. اون کیف رو اونجا دم در نذار.
- چشم. امر دیگه‌ای نیست؟
+ حالا چرا بهت برمیخوره. می‌گم تاریکه یهو پا گیر نکنه بهش.
- باشه چشم ولی کجا بزارمش؟
+ هیس...حالا چرا داد میزنی؟
- من کی داد زدم؟
+ بی‌خیال بابا.. بده من میزارمش تو کمد.
- بیا دستت درد نکنه..
+ این چرا اینقدر سنگینه؟ چی گذاشتی توش؟
- کله آدم.. چی‌گذاشتم.. خرت و پرتای خودته همش. از من می‌پرسی؟
+ تو نمی‌تونی مث آدم جواب بدی؟ حتماْ باید متلک بندازی؟
- آخه سوال بی‌ربط می‌پرسی. مگه کیف مال منه که ازم می‌پرسی چی گذاشتم توش.
+ خدایا.... آخه تو کی می‌خوای دست از این حساسیت‌های بی‌خودت برداری.
- ببینم حالا نمی‌شد شب بمونیم اونجا؟
+ نه‌خیر.. مث‌اینکه یادت رفته‌ قرارمون‌ها.
- نه یادم نرفته. مگه میشه آدم قرار به این مهمی رو یادش بره؟!
+ یعنی می‌خوای بگی برای تو مهم نیست که با پوزخند حرف می‌زنی؟
- نه بابا.. چه پوزخندی؟ بعد به من می‌گی حساس؟
+ خوبه بسه لازم نکرده ادای منو دربیاری.
- من کی خواستم ادا دربیارم. فقط خواستم بگم
+ هیس... بزار ببینم این صدای چیه..
- باشه....... کو.... چه صدایی؟ .. من که صدایی نمی‌شنوم..
+ میشه یه دقه خفه شی؟
- چشم.. من خفه‌خون می‌گیرم..
+ صدا از بیرون بود ظاهراْ.. بریم؟.. با توام... الو... هی حواست کجاست؟... پاشو مسخره بازی در نیار... پاشو دیگه... صدامو می‌شنوی؟ ... لالی؟ زبون به اون کوچیکی رو تو حلقت تکون نمی‌دی کله به اون بزرگی رو می‌جنبونی؟
- خودت گفتی خفه خون بگیرم!
+ مسخره...
- خب حالا چیکار باید بکنیم؟
+ مگه قرار بود چیکار کنیم؟ هر دفعه چیکار می‌کنیم؟
- هردفعه هم اینجا که میرسیم نمی‌دونیم چیکار باید بکنیم.
+ خب ایندفعه هم مثل همیشه..


کاک باشوان

شال کمریش رو محکم می‌کنه. شايد می‌خواد يه‌جوری به خودش ثابت‌کنه که تو تصميمش هيچ‌ ترديدی نداره. توی آينه نگاهی به خودش می‌‌ندازه. انگار تازه متوجه چين‌و چروک پيشونيش شده. دستی به موهاش می‌کشه. سعی می‌کنه موهای سفيدش رو زير کلاهش پنهان کنه. موقع ردشدن از در طبق عادت سرشو خم می‌کنه تا به طاق در نخوره.
بيرون در کاک برکاو منتظرشه. دستشو رو شونه‌ی کاک برکاو ميزاره که يعنی وقتشه. نيم‌نگاهی به بوژان و بناز می‌ندازه. بوژان با چشمايی که نگرانی توشون از سه فرسخی پيداست همراهيش می‌کنه. پايين پله‌ها لختی درنگ می‌کنه. برمی‌گرده تا شايد برای آخرين بار چهره‌ی معصوم بنازش رو نظاره کنه. ته دلش يه چيزی سر می‌خوره. آه از نهادش برمياد اما نبايد دلش بلرزه.
زين اسب ابلقش رو ورانداز می‌کنه. همه‌چيز مهياست. بايد بره.
روی ايوان بناز عمه‌بوژان رو سفت بغل کرده تا شايد سرمای لحظه‌ی رفتن کاک باشوان رو با گرمای آغوش بوژان راحت‌تر تحمل کنه...


زندگی ...

پیچ سماور رو تا آخر پیچوندم. صدای قل‌قل سماور دراومد. تفاله‌های چای رو از تو قوری خالی‌کردم. شیر آب رو باز کردم تا تفاله‌های چای از سوراخ سینک ردشن. قوطی چای رو از تو فقسه درآوردم و یه پیمونه چای خشک تو قوری ریختم. تلق تولوق در سماور می‌گه وقتشه! شیر سماور رو باز می‌کنم تو قوری. بخارآب مانع دیدن داخل قوری میشه. حدس می‌زنم که بسه! شیر رو می‌بندم. در قوری رو میزارم و قوری رو با احتیاط میزارم بالای سماور.
شیر آب رو باز می‌کنم. با شیر آب سردو گرم یه کم بازی می‌کنم تا گرمای مطلوب رو پیدا کنم. استکان و نعلبکی توی سینک رو می‌شورم.
قوری رو از روی سماور برمیدارم. استکان رو تا نیمه پر می‌کنم. شیر سماور رو باز می‌کنم. شیر سماور رو می‌بندم.
صندلی کنار پنجره رو خیلی دوست دارم. صدای جیرجیرش وقتی که روش می‌شینم آدمو یاد این فیلمای قدیمی می‌ندازه. از اونایی که هیچ‌وقت واسه آدم پیش نمیاد! می‌شینم رو صندلی و یه کم جابه‌جا می‌شم. استکان چای رو میدم دست چپم و با دست راستم پرده رو میزنم کنار و بندش رو به گیره‌ی روی دیوار آویزون می‌کنم. هنوزم داره برف میاد. با احتیاط یه کم از چای رو می‌خورم. هنوزم داغه. به یه نقطه اون دور دورا خیره‌ می‌شم.... هنوزم چاییم داغه... نعلبکی رو تا نيمه‌ پر‌می‌کنم. بازم بیرون رو نگاه می‌کنم... بخار چای رو وقتی می‌خوره به بینیم دوست دارم...


ديالکتيک...

- ببخشيد خانم..
+ بله..؟
- سلام
+ سلام
- معذرت می‌خوام من قصد مزاحمت ندارم...
+ خواهش‌می‌کنم. بفرماييد..
- می‌خواستم بگم....می‌خواستم بگم کسی تا به‌حال بهتون نگفته چقدر زشتيد؟
+ بله؟؟؟؟؟
- من قصد مزاحمت ندارم...
+ يعنی چی آقا؟ خجالت بکشيد.. مگه..
- البته حالا که دقت می‌کنم می‌بينم چشماتون يه کم قشنگه‌ها.
+ بله؟.. چشمامو می‌گين؟
- البته خيلی‌هم نه‌ها... يعنی می‌دونيد به صورتتون نمیاد. آخه دماغتون يه‌کم ضايعه. به چشمای قشنگتون نمياد... اشکال فکر کنم از دماغتون باشه نه از چشمتون.
+ آقای محترم خجالتم خو..
- می‌دونيد الآن که درست دقت می‌کنم می‌بينم اين دماغ کاملاْ مناسب اين صورت ساخته شده. کنار هم يه هارمونی خيلی جالبی دارن..
+ ممنونم. يعنی می‌خواين بگين کنار هم خيلی قشنگن؟ يعنی دماغمو عمل نکنم؟
- عمل؟ نه نه نه نه.... اونموقع بايد همه‌جای صورتتونو عمل کنيد چون همشون به ضايعيه دماغتونن...
+ آقا برو  خواهش ميکنم مزاحم نشو..
- من گفتم که مزاحم نيستم...
+ اگه دست از سرم بر نداريد داد ميزنم ها...
- چرا؟ من که مزاحم نيستم.
+ می‌شه بگيد پس اگه مزاحم نيستيد چی چی هستيد؟
- من فقط مزاحم نيستم. حيف که گونه‌هاتون خيلی فوق‌العاده هستن.
+  يعنی چی؟
- يعنی خيليا ميرن کلی پول عمل گونه می‌دن تا گونه‌هاشون مث شما خط دار بشه..
+ جدی می‌فرمايين؟
- خوب من ديگه کم کم رفع زحمت کنم.
+  قبل از اينکه بريد ميشه بگيد لبام به چشمام ميان يا نه؟ 
- البته.....فکر ميکنم لباتون....لباتون.. اجازه هست؟
+  خواهش می‌کنم حتماْ با کمال ميل.


تخته رو پاک کردم...

رفتم پای تخته نوشتم ((من می‌خوام ازدواج کنم)). پسرای کلاس کلی بهم خنديدن. خيالم از يه بابت راحت شد. اما اتفاق مهمتر و جالبتری که افتاد اين بود که دخترای کلاس دو دسته شدن. يه دسته هول شدن و اومدن جلو و اظهار محبت ‌کردن..شايد می‌ترسيدن منو از دست بدن... اما دسته دوم اگه قبلاْ حتی با آدم سلام‌عليکی هم داشتن اونو هم ترک کردن. فکر کنم رفتن تو قيافه و می‌خواستن اينطوری دلبری ‌کنن. يعنی يه جوری ميخواستن غير مستقيم وارد شن.... اما من کسی رو دوست داشتم که منو دوست نداشته باشه. اينا که همه دوستم داشتن.... تخته رو پاک کردم...


راز بقا !!!

صدای فن کامپيوتر آخر همه قطع شد... پتو رو تا آخر کشيدم رو سرم. همه جا تاريک تاريکه. نفس کشيدن سخت ترشده... اينجا هوا گرم تره. صدای نفس کشيدن خودم رو می شنوم. اينجا احساس امنيت ميکنم ...


اين نوع حرف زدنش خيلی برام آشناست

صدای تلق تولوق پاشنه‌ی کفشش هنوز مياد. بلوز نسبتاْ بلندی که نصف باسنش رو پوشونده بود کهنه به نظر می‌رسيد. به جای مانتو ازش استفاده می‌کرد. می‌گفت تو ايران ديگه لباسی براش نمونده و نمی‌ارزه واسه اين يک ماه باقی‌مونده بره لباس نو بخره. حتی اگه اين يه ماه صاف افتاده باشه تو عيد نوروز. گفت سوپ رو من ميارم. ديگه تو بلند نشو. همين فرصت بسيار خوبی بود واسه ورانداز کردن هيکلش. خوب ايده‌آل که نبود اما کاچی به از هيچی بود. صدای تلق تولوق پاشنه‌ی کفشش هنوز مياد. چنان لبهامو با حرص و ولع می‌مکيد که انگاری قراره يکيمون فردا صبح بميره. صدای تلق تولوق پاشنه‌ی کفشش هنوز مياد. چه گريه‌ای پشت گوشی ميکرد. اونقدر که فاصله‌ی چندهزار کيلومتری ما بين ما هم نمی‌تونست مخفيش کنه. می‌گفت تو مترو زمانی که از دانشگاه برمی‌گشته خونه يه دختره رو ديده که سرشو گذاشته رو شونه‌ی يه پسره. ميگفت يهويی خیلی هوس منو کرده. ميگفت خيلی بهم نياز داره از هميشه بيشتر.صدای تلق تولوق پاشنه‌ی کفشش هنوز مياد. می‌گفت گور پدر فلانی..تا وقتی تو هستی فلانی کيه...صدای تلق تولوق پاشنه‌ی کفشش هنوز مياد.
ميگه اون هر شب سر يه ساعت معين بهم زنگ می‌زنه. می‌گه بهش داره عادت می‌کنه. همون حرفايی رو ميزنه که وقتی داشت به خاطر من يکی ديگه رو می‌پيچوند می‌گفت. اين نوع حرف زدنش خيلی برام آشناست. صدای تلق تولوق پاشنه‌ی کفشش هنوز مياد. انگار نه انگار يه ساله که حتی صداشو هم نشنيدم. صدای تلق تولوق پاشنه‌ی کفشش هنوز مياد.


کلاس زيست شناسی... مبحث Metamorphism

معلم: خُب بچه‌ها... يکی يه مثال غير از دم قورباغه بزنه..
دانش‌آموز: آقا ما بگيم؟
معلم: بفرماييد.
دانش‌آموز: عقل دخترها..


اونم رفت. درست مثل خودت

نتونستم صورتش رو ببينم. زمانی که داشت پياده ميشد هرچی زور زدم که از تو آيينه ببينم هيکلش چطوريه بازم موفق نشدم. صداش خيلی مردونه بود. کمربند صندلیم بهم اجازه‌ی راحت برگشتن رو نمی‌داد. اونم رفت. فقط صداش رو شنيدم. مثل قبلی. مثل قبلی‌قبلی و مثل خيلی‌های ديگه که بعداْ ميان و ميرن. مهم اينه که ميرن. خيلی هنر کنن بتونن به خاطره‌ی بودنشون خاطره‌ی صدا و تصوير قيافشون رو هم اضافه کنن. شايد روزی ده‌تا يا صدتا يا حتی بيشتر بشن. نميشه که همه رو به خاطر سپرد. نميشه که همه رو دوست داشت. نميشه که همه رو مال خود کرد. نميشه که با همه زندگی کرد. بالاخره بايد يه جايی اين شعاع دايره‌ی آدمای زندگی من ته بکشه.
- آقا من همينجا پياده ميشم. بفرماييد.
- تلق
- من صورت راننده رو هم حتی نديدم. اونقدر که حواسم به کسی بود که رو صندلی پشت نشسته بود. همونی که صداش خيلی مردونه بود. همونی که نتونستم صورتش رو  حتی هيکلش رو ببينم.


CochiPics
Archive
E-Mail


لطفاً نظرات خودتان را به ای میل من ارسال کنید